مروری بر مطالب جلسه گذشته
عرض شد اشکالاتی که به مرحوم آخوند(اعلی اللّه مقامه الشّریف) و به دلیل مشهور گرفتند، گرچه صورت ظاهر اشکال است امّا بهنظر برداشت صحیح از آن نشده است.
همانطور که عرض کردیم، بعضی از همین اعاظم بیان فرمودند: بر فرض اشکالات قبلی (یعنی آن سه اشکالی که عرض کردیم) را بپذیریم، اشکال دیگری مطرح میشود.
عرض کردیم از این که شما میفرمایید: بر فرض این اشکالات را بپذیریم، معلوم است شما هم خیلی اشکالات را جدّی نگرفتید و میدانید خدشه در این اشکالات وارد است و گاهی این اشکالات اصلاً مرتبط نیست.
شما مطلبی را به عنوان اشکال مطرح کردید که به صورت ظاهر خوب است، از جمله بحث علیّت را مطرح کردید امّا معالأسف نتیجهگیری که از آن کردید، صحیح نبود و از آن قدرجامع که به عنوان کلمه و کلام گفتید، بعداً درست بهرهبرداری نکردید. ما این مطالب را عرض کردیم و ادّلهای را هم در جلسه گذشته ارائه دادیم.
پاسخ به اشکال چهارم
امّا اشکال چهارمی که وارد کردند، این است که غرض هر علم و مسائل آن علم با هم ارتباط دارد. بعد هم بیان فرمودند: از شما (یعنی از مشهور) سؤال میکنیم علم چیست؟ جواب میدهید: مجموعه مسائل است.
بله ما هم همین را میگوییم.
میگویند: در نتیجه بین مسائل و غرض ارتباط وجود دارد و مسائل مرکّب از موضوع، محمول و نسبت است. پس از آن محمول را تأخّر رتبی دادید. بعد نسبت را به جهت حرفی بودن آن و تأخّر از موضوع و محمول کنار زدید و گفتید جامع بین موضوعات مطرح میشود[1].
اگر سخن اینها را منصفانه بخواهیم بررسی کنیم، درست است. چون مشهور حرف را کنار گذاشتند و تأخّری برای محمول قرار دادند. در حقیقت ما موضوع و محمول را کنار زدیم امّا دیگر این که میگویند جامع بین موضوعات را مطرح کردید، یعنی چه؟!
کسانی که اشکال میگیرند، همین را میگویند. میگویند: این معنا ندارد که شما جامع بین مسائل میگویید. ما دیگر جامع بین مسائلی نداریم.
پس اگر انصاف را بگیریم، ایراد این حضرات در اینجا درست است. البته در صورتی اشکال اینها جدّاً جایز و وارد بر ما است که ما حرف را به عنوان اصل و بین آن مسائل نگیریم و آن را به عنوان فرعی در نظر بگیریم که میشود کنارش زد - چون مسائل باید کنار هم جمع شوند و موضوع را به وجود آورند که در مسائل فلسفی و منطقی هم همین است -
لذا آنچه که عرض میکنیم این است، میگوییم: منظور شما چیست؟ حالا چه میخواهید؟ ما که مطلب را فهمیدیم امّا شما چه میگویید؟
اینها میگویند: قوام قضیّه حملیّه به چه چیزی است؟ چگونه میتواند این قضیه حملیّه دوام داشته باشد؟ شما وقتی خبر میدهید، مثلاً میگویید: «جاء عبداللّه من السفر» یا «زیدٌ عالمٌ» و ...، چه چیز را میخواهید به مخاطب تفهیم کنید؟ بالاخره میخواهید یک چیزی را بیان کنید، آیا غیر از مسئله ارتباط بین موضوع و محمول است؟
میگوییم: خوب همینطور است و غیر از این نیست.
میگویند: آیا در قضیه حملیّه بر چیزی غیر از نسبت تکیه داده میشود؟
میگوییم: بله، بالاخره باید یک نسبتی باشد.
میگویند: مثلاً وقتی شما میفرمایید: «حمیدٌ عالمٌ»، معنای آن این است: «إنّی اُخبرکَ بالعالمیّةِ حمید». حالا این خبردهی که شما دارید، در مقام خبر یک مسئله و محوری دارد که محور آن، نسبت است. اصلاً در هر علمی هم محور میخواهد که اگر بخواهیم آن قضیّه حملیّه را داشته باشیم، محور آن، نسبت است. لذا ما این نسبت را نمیتوانیم نادیده بگیریم[2].
نکته دیگر این است که مثلاً عرض کردیم علماء نحو در قضیّه «الفاعل مرفوع» به مرفوعیّت فاعل تکیه دارند، نه این که بخواهند روی مرفوع و یا فاعل تکیه کنند.
یعنی منظور از «کلّ فاعلٍ مرفوع» این است که شما میخواهید راجع به مرفوعیّت خود فاعل بحث کنید، نه این که بخواهید راجع به خود فاعل جدا بحث کنید، راجع به مرفوع بودن هم جدا بحث کنید و بعد آنها را کنار هم قرار دهید و به عنوان مجموعه مسائل بیان کنید.
به بیان دیگر میگویند: بپذیریم که وحدت غرض، کشف از وجود جامع میکند ولی جامع بین موضوعات مسائل را که شما مطرح میکنید نمیتوانیم بپذیریم - خوب به این نکته دقّت بفرمایید، همه این مطالب را دور هم جمع کردند که این نکته را بگویند - چون موضوعات مسائل چه ارتباطی به غرض دارد.
مثلاً شما وقتی میگویید: «زیدٌ عالمٌ»، غرضتان این است که بگویید: من به او خبر میدهم که عالمیّت در وجودش است، ولی اصل این نیست که زید را جدا بخواهید بگویید، عالمی را هم جدا بگویید و بعد بگویید اینها را کنار هم قرار دادیم که تبدیل به مجموعه مسائل شد. ما چنین چیزی را نمیخواهیم بیان کنیم. ما نمیتوانیم بپذیریم که شما موضوعات مسائل را بیان کنید و بعد هم بگویید به غرض ارتباط دارد. چه ارتباطی بین غرض است؟!
ما جواب اشکالی که میدهیم، این است: اوّلاً خود شما فرمودید وقتی میگوییم: «زیدٌ عالمٌ»، در حقیقت مدّنظرمان این است که عالمیّت زید را با این لفظ مطرح کنیم.
شما میفرمایید مطلب را طوری مطرح کنید که ما عالمیّت زید را بفهمیم ولی مسائل کنار هم نیاید!! شما «زیدٌ عالمٌ» را با «إنّی اُخبِرُکَ بِعالمیّةِ زَیدٍ» تفصیل هم کردید و گفتید: این غرض با این مسائل فرق میکند. ما هم قبول داریم فرق میکند امّا نکته مهم این است که همین مجموعه مسائل، ما را به غرض میرساند. مگر میشود شما یک زید بگویید و بعد، من از این زید بفهمم که این زید، عالم است؟! شما «زیدٌ عالمٌ» را کنار هم قرار دادید تا غرض را بفهمانید. شما میگویید: در «کلُّ فاعلٍ مرفوع»، نه فاعلیّت ملاک است و نه مرفوعیّت ملاک است، بلکه مرفوعیّتِ فاعل ملاک است. این صحبت شما به همان معنی است که ما میگوییم، یعنی این مجموعه مسائل است که ما را به غرض میرساند، پس چرا شما میفرمایید مجموعه مسائل، نمیتواند غرض را برساند؟!
یک مطلب دیگری هم گفتند که آن را هم نتوانستند خوب بیان کنند. بیان میفرمایند: اوّلاً ما نمیتوانیم بپذیریم که موضوعات مسائل ارتباط با غرض داشته باشد. همانطور که بیان شد جامع بین موضوعات مسائل که عبارت از کلمه و کلام است، ارتباطی به «صون اللسان عن الخطأ فی المقال» ندارد.
میگوییم: چرا ندارد؟!
میگویند: چون «صون اللسان عن الخطأ فی المقال» با مرفوعیّت فاعل فرق میکند.
میگوییم: بله، تعریفش فرق میکند امّا آیا همین مرفوعیّت فاعل، منصوبیّت مفعول و مجروریّت مضافٌالیه، دور هم جمع نشدند یک علمی را به نام نحو درست کردند که همه اینها هم غرض واحدی به نام «صون اللسان عن الخطأ فی المقال»، برای ما بهوجود آورد؟!
پس این هم یکی از آن اشکالاتی است که کأنَّ میخواهند مچگیری کنند و گفتند: اگر به فرض از آن اشکالات قبلی صرفنظر کنیم امّا دیگر اینجا در دام ما افتادید! امّا این که شما میگویید، دام نیست. واقعاً مجموعه مسائل ما را به غرض واحد میرساند یا خیر؟ یعنی اگر شما اینگونه بگویید که همان اشکال اوّل خودتان[3] را هم زیر سؤال میبرید. شما در آنجا وقتی میخواستید موضوع را بگویید، گفتید که هر کدام از اینها برای خودش موضوع دارد که در آنجا جواب شما را دادیم و گفتیم: اشکال اوّل شما بیاساس است.
اگر اینطور باشد، پس باید بگوییم: فاعل، مفعول، منصوب و ...، هر کدام خودشان یک نحو هستند! میشود بگوییم همه اینها یک نحو هستند؟! همه شما بیان کردید مجموعه مسائل، نحو است و إلّا اگر روی هر کدام از آنها یک اسمی بگذاریم، مثلاً یکی بگوید: من برای فاعل، اسم نحو را میگذارم! یکی دیگر بگوید: من برای مفعول یک اسم دیگر میگذارم! و ... نمیشود. اصلاً یک چیز غلطی است، شما چطور اصرار دارید که ما اگر آن اشکالات را نپذیرفتیم، این یکی را بپذیریم؟! پس در اینجا هم نتوانستید اشکال بگیرید.
کلّ کلام این حضرات این بود: باید جامع بین نسبتها را در نظر بگیرید و إلّا چارهای ندارید.
ما هم جامع بین اینها را مدّنظر میگیریم، چاره هم داریم! جامع بین این مسائل این شد که اینها غرض واحد میدهند. چارهمان هم همان غرض واحد است که تبدیل به موضوع میشود.
ملاک ما این است که مجموعه مسائل میگوییم، نگفتیم که حتماً مسئلهها باید شکل هم باشند. اگر مسئلهها مثل هم باشند که دیگر اصلاً معنا ندارد.
البته این نکته را هم به ذهنتان بسپارید، نکته خوبی است. مسائل هیچگاه إلّا بهندرت مثل هم نخواهند بود[4].
تمایز علوم به تمایز موضوعات
دلیل دومی که مشهور برای نیاز همه علوم به موضوع مطرح میکنند، مسئله ملاک تمایز علوم است. آنها معتقد به این هستند که تمایز علوم به تمایز موضوعات نیاز دارد.
حضرت امام(اعلی اللّه مقامه الشّریف) هم این را بیان فرمودند. ایشان در «محاضرات فی اصول الفقه» فرمودند: «قد اِشتَهَرَ أنَّ تَمایَزَ العلوم بَعضُها عن بَعض بِتَمایُزِ الموضوعات».
ظاهراً یک عدّه از آقایان در این مورد عقبنشینی کردهاند و گفتند: درست است، ظاهر این کلام این است که مراد از موضوعات، موضوع هر علم است. مثلاً موضوع علم فقه، فعل مکلّف است؛ موضوع علم نحو، کلمه و کلام است و اختلاف بین این دو موضوع سبب شده تا علم فقه از علم نحو جدا شود. این دیگر بحث واضحی است و این را پذیرفتند[5].
نتیجهای که میتوانیم بگیریم، این است: اگر علوم به موضوع نیاز نداشته باشد، نمیتوانیم تمایز علوم را به تمایز موضوعات بدانیم.
این واقعیّتی است، بالاخره باید موضوع را داشته باشد که تمایز بین این علوم هم معلوم شود. یعنی شما بهواسطه موضوع است که میفهمید علم نحو با علم فقه فرق میکند. وقتی میگویید موضوع این علم این است و موضوع آن علم این است، تمایز بهوجود آوردید. این حرف، کامل و عالی است که مشهور هم بیان میفرمایند.
بعد از آن مشهور قائل میشوند که تمایز علوم به تمایز موضوعات، دلیل بر این اصل میشود که همه علوم به موضوعات احتیاج دارند و این امری است که نمیشود برای هیچ یک از علوم، استثناء قائل شد.
لذا مرحوم آخوند(اعلی اللّه مقامه الشّریف) بیان فرمودند: «إنَّ موضوعَ کُلَّ عِلم» یعنی برای هیچ علمی استثناء ندارد که بگویید یک علمی میشود موضوع نداشته باشد. چون مثلاً اگر برای جبر، موضوع تعریف نکردید، یا میرود در هندسه قرار میگیرد، یا میرود در آنالیزم قرار میگیرد و ... . پس هر علمی موضوع میخواهد که خودش احساس استقلال کند.
پس این هم نکته خوبی است که موضوع برای علوم، دلالت استقلال هر علم نسبت به علم دیگر است. علم فقه با علم تاریخ متفاوت است، درست است که در تاریخ بعضی مواقع گریزی زده میشود امّا این دلالت ندارد که بخواهیم تاریخ را فقه بگوییم. یا علم اصول با علم فقه فرق میکند، درست است که در اصول وقتی میخواهید مثال بزنید، مجبورید یک مسئله فقهی را بیاورید تا بگویید آن بحث اصولی شما به آن مطلب فقهی میخورد امّا علم فقه را نمیتوان همان علم اصول گفت و هر کدام برای خود استقلال دارند.
پس میبینیم که موضوع در هر علمی واقعاً نیاز است و از طرفی عامل استقلال علوم هم میشود[6].
امّا عدّهای نیز به این مطلب اشکال میکنند و میگویند: به نظر میآید این اشکال مشهور که بیان کردند تمایز علوم به تمایز موضوعات است، دلیل ضعیفی است. میگویند: ما اینجا مسئله مسلّمی نداریم؛ یعنی وقتی مسائل گفتید، به یک مسئله مسلّم و واحدی تکیه نکردید که تمییز باشد.
ما میگوییم: مگر هر علمی یک مسئله دارد که شما میخواهید بین این علم و آن علم را با یک مسئله تمییز دهید؟!!
میگویند: چون مجموعه مسائل گفته و مسئلهای تمییز نشده، بلکه مسائل تمییز شده، این اشکال دارد و نمیتواند! تمییز باید همیشه یک مسئله باشد! شما میگویید مجموعه مسائل عامل میشود. لذا اگر یک مسئله شد، دیگر مجموعه مسائل نمیتواند باشد. یعنی مجموعه مسائل، غرض واحد را میسازد امّا یک مسئله عامل تمییز بین فقه و اصول میشود؛ پس چون این مسئله، مسائل نشد؛ اشکال وارد میشود!!!
ما میخواهیم عرض کنیم: مسائل هم میشود، چه کسی گفته که فقط مسئله است؟! این که میگویند: تمییز در یک مسئله است، غلط است.
حالا اشکالاتی را که گرفتند و گفتند چرا مرحوم آخوند و یا مرحوم محقّق عراقی(اعلی اللّه مقامهما الشّریف) اینطور گفتند، بیان میکنیم و به فضل الهی در جلسه بعد، این مطالب را به همراه جوابهایش عرض خواهیم کرد.
«و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد و آله الاطهار الابرار»
[1] البته اگر خاطر شریفتان باشد، بنده در چندین جلسه قبل عرض کردم در این که ما حرف را نپذیریم، شاید یک إنقلتی باشد که ما هم در اینجا به مرحوم آخوند(اعلی اللّه مقامه الشّریف) و کسانی که مشهور هستند، این ایراد را وارد کردیم و عرض کردیم در خود ادبیّات هم، همان حروف معنا دارند. وقتی میگویید: «باء و تاء و کاف و ...»، اینها حروف است که به آن حروف جارّه میگویید، خود اینها دارای معنا هستند و عرض کردیم در قرآن هم هست که حالا دیگر من در آن وارد نمیشوم.
[2] من این مطلب را دارم مجدّد میگویم؛ چون چند نکته است که در جلسه گذشته نتوانستم عرض کنم و میخواهم در این جلسه این نکات را بیان کنم، از جمله این که عرض کردم اگر آن ارتباط را، حرف و نسبت قرار بدهیم، فرمایش این حضرات درست است و اشکال جاری است. امّا اینگونه که ما عرض کردیم و گفتیم: ما قائل نیستیم که حرف، بیمعناست، آن قضیّه را از بین میبرد و اشکالی که این حضرات میگیرند، اشکال واردی نخواهد بود که این یکی از آن نکات بود. نکات دیگر آن هم در ادامه تبیین میشود، در آنها هم تأمّل بفرمایید.
[3] من دیگر اشکال اوّل را مطرح نمیکنم، خودتان به اشکال اوّل برگردید.
[4] حتّی در ریاضیات هم اینطور نیست. من نکتهای را بگویم خیلی جالب است، این را بنده از نظریّه فارابی یافتم. ایشان میفرماید: یک با دو فرق میکند، نمیتوانی بگویی: دو، جمع بین دو تا یک هست، دو چیز دیگری است و یک چیز دیگری.
در صورتی که ما معمولاً میگوییم: چون اعداد جمع عدد است، پس در حقیقت یکی است. ولی ایشان میفرماید: خیر، یک با دو فرق میکند و نمیتوانید بگویید: دو یعنی یک به اضافه یک! وقتی دو شد، چیز دیگری را میخواهد بگوید که یک قادر به گفتن آن نیست. مسئله یک با مسئله دو فرق میکند.
وقتی مقابل یک به اضافه یک، مساوی میگذارید و مینویسید دو؛ یعنی دیگر آن را دو کردید و یک نیست.
- این نکته را هم به ذهنتان بسپارید، این هم جالب است که من آن را پیدا کردم و بعد به حضرت علّامه(حفظه اللّه تعالی) عرضه کردم و ایشان هم فرمودند: نکته زیبایی است - حرف ربط بین اعداد، آن جمع، تفریق، ضرب و تقسیم است. مثل این که میگوییم «واو» حرف ربط است؛ حرف ربط بین اعداد هم این علامات هستند.
پس یک به اضافه یک، دیگر خود یک نیست و حرف ربط بین آنها است. این هم مطلبی است که باید در آن تأمّل بفرمایید.
[5] بعضی مواقع اصلاً توقّف در این اشکالات آقایان هم اتلاف وقت است امّا گاهی هم اگر جواب ندهیم، تصوّر میکنند اشکالات آنها وارد میباشد. لذا من مجبورم این اشکالات را ولو مختصر جواب بدهم که بدانیم آنگونه که تصوّر میفرمایند، نیست.
تخطئه کردن نظریّات قبلی بزرگان برای این که بگوییم ما یک نظریّه جدید دادیم، غلط است. گاهی معلوم میشود این نظریّهها خیلی مناسب نیست. مدام خود را به دردسر انداختند تا حتماً یک اشکالی بگیرند.
[6] پرسش و پاسخی در این قسمت به شرح زیر انجام شد:
(- قبل از این که خود موضوع مطرح باشد، مجموعه مسائل مطرح است. تفاوت و تمایزی که بین مجموعه مسائل هر علم هست، باعث این اختلاف و تمایز بین علوم شده است).
طبعاً همینطور است، مجموعه مسائل خودش میتواند تمایز ایجاد کند. منتها مجموعه مسائل را میآورند و مسائلی که به هم میخورند، یک طرف قرار میدهند و بعد زیر چتر موضوع میروند که ما عرض کردیم وقتی زیر چتر موضوع رفتند، دیگر تعریفش در آن علم است.
یعنی این مسائل دور هم جمع میشوند و زیر چتر واحدی به نام موضوع قرار میگیرند، تعریف خاصّی هم پیدا میکنند و وارد آن علم میشوند.
پس طبیعی است که مسائل باید کنار هم قرار بگیرند، منتها همین عامل میشود که در تعریفی که برای این موضوع میکنیم، استقلال بهوجود آید. گاهی که متوجّه نشدیم این مسئله به کدام میخورد، آنوقت است که شما براساس آن سنجش اصلی (موضوع) که دارید، میگویید اگر مقدار بیشتری از آن به این قضیّه میخورد، در این موضوع وارد میکنیم.
مثلاً در قضایای حملیّه منطق اینگونه است، اگر ببینیم به حملیّه دیگری میخورد، وارد به آن موضوع میکنیم، یعنی ما اینگونه آن را بالا و پایین میکنیم، نگاه میکنیم که به قول معروف درصد بیشتری از آن به کجا میخورد، آن را بیان میکنیم.
مثلاً شما فکر میکنید چرا جبر و آنالیزم و ... را درست کردند؟ چون اینها دیدند که بعضی مواقع صورت اوّل در بستر هندسه است، امّا هر کدام استقلال خاصّی دارند و به هم نمیخورند. لذا آمدند اسمگذاری کردند. اینجا هم همین حالت را دارد و مسائل دور هم جمع میشوند و فرمایش شما درست است امّا آن چیزی که تمایز را بهوجود میآورد، این مسئلهای است که عرض کردم.